حكيم زجاجى

204

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سليمان به دو گفت فرمان توراست * سرافراز چون سرو بر پاى « 1 » خاست يكى را ببردند بسته برش * غلى آهنين بد به گردن درش به آهن بپوشيده بد گردنش * نمانده مجال سخن كردنش 175 سليمان به دو گفت بر سرزنش * كه آهن فراخ است بر گردنش ز آهن شود كند دندان تيغ * شكسته شود تيغ ، باشد دريغ بزد تيغ بر گردن گبر شوم * سرش را بيفكند بر روى بوم ز شمشير او گشت آهن چو موم * بمردند از بيم گبران روم سليمان به دو گفت بنماى تيغ * كه خون است بارنده از وى چو ميغ 180 به دو داده بد كند شمشير مرد * ز جان بر جهان « 2 » آفرين ياد كرد چنين گفت با مرد داننده مير * كه اين تيغ گفتم نبرد پنير ولى اين به تو يادگار از پدر * رسيده است اى مير والاگهر در اصل شما هست خنجر زدن * جهان را سراسر به‌هم برزدن شماراست اين از على يادگار * سپهر سخا ، صاحب ذوالفقار 185 به دل دوستدار على بود مرد * دليل است او را چنين ياد كرد دو شاعر بد آن روز پيش امير * فرزدق يكى ، ديگرى بد جرير شب و روز در پيش آن سرفراز * زبان هجا كرده درهم دراز سليمان به همشان برانداختى * وز آن هر دو جنگ طرب ساختى جرير سرافراز تيغى بخواست * همىگفت مردى به گيتى مراست 190 بزد گردنش را به شمشير تيز * منم گفت سرمايهء هر ستيز فرزدق چو آن ديد شد پر ز خشم * دلاور چو دو طاس خون كرد چشم يكى تيغ بستد ز مردى جوان * منم در جهان گفت بل ، پهلوان اسيرى بياورد نزديك خويش * به زانوش درحال بنشاند پيش بزد تيغ بر گردن مرد كار * نبريد مويى بر آن نامدار 195 يكى ديگرش زد نبريد پوست * زبون شد ز دشمن ، خجل شد ز دوست دو دستى يكى تيغ آن خوش‌منش * بزد ، هم نشد ريش از آن گردنش

--> ( 1 ) بدنامى خواست ( 2 ) جوان